نویسنده: علی دلشاد تهرانی

در سال ۲۰۱۸ سفری به پاریس داشتم. هتلی در حوالی شانزهلیزه با قیمتی غیرقابل باور پیدا کردم. تمام نظرها را سریع خواندم و دیدم با یک هتل معتبر با هزاران امتیاز مثبت روبهرو هستم. بدون تردید رزرو کردم و راه افتادم.
وقتی به پاریس رسیدم، مترو از ایستگاه مربوط عبور کرد و در ایستگاه بعدی توقف کرد. خط را عوض کردم و از سمت دیگر دوباره همان اتفاق افتاد. فکر کردم ایستگاه موقتاً بسته است. از مترو بیرون آمدم و تصمیم گرفتم پیاده تا هتل بروم. مسیر حدود چهل دقیقه بود و من همیشه عاشق قدم زدن در کوچهپسکوچههای پاریس بودم.
بعد از مدتی متوجه حجم غیرعادی نیروهای امنیتی و گارد ضدشورش شدم. آنقدر تعدادشان زیاد بود که مطمئن شدم اتفاق مهمی در جریان است. به سمت یکی از مأمورانی که به نظر فرمانده میرسید رفتم و پرسیدم آیا انگلیسی صحبت میکند. توضیح داد تجمع جلیقهزردها به خشونت کشیده شده و منطقه را بستهاند.
رزرو هتل را نشان دادم و گفتم باید به هتل برسم. لبخند زد و گفت پیشنهاد نمیکنم بروی. هتل دیگری بگیر. با لجاجت و کنجکاوی گفتم «پول هتل رو دادم و اونا هم چیزی نگفتن. میخوام برم!» گفت مسئولیت هر اتفاقی با خودت است و راه را باز کرد.
هرچه جلوتر میرفتم صحنهها خشنتر میشد. سطلهای زباله در آتش میسوختند. صدای انفجار بلندتر میشد. بوی گاز اشکآور و دود در هوا پیچیده بود. شیشه مغازهها خرد میشد. ماشینها آتش میگرفتند. مردم هیچ مرزی نمیشناختند.
اما آنچه برای من شگفتآور بود، رفتار پلیس بود. پلیس حضور داشت، میدان را کنترل کرده بود، اما وارد منطق حذف فیزیکی نشده بود. تیراندازی گسترده نبود. شلیک مستقیم به مردم نبود. برخورد بود، گاز بود، باتوم بود، اما خط قرمزی وجود داشت که از آن عبور نمیکردند.
روز بعد، شهر مثل ویرانه بود. مغازههای تخریبشده، شیشههای شکسته و آثار سوختگی همهجا دیده میشد. اما این خشونت شهری، با همه شدت و گستردگیاش، به کشتار فراگیر تبدیل نشده بود. بر اساس آمار رسمی منتشرشده در فرانسه، در مجموع دوره اعتراضات جلیقهزردها در سراسر کشور، حدود یازده نفر جان خود را از دست دادند و شمار مجروحان، شامل معترضان و نیروهای پلیس، در حدود دو تا سه هزار نفر گزارش شد. این ارقام حاصل ماهها اعتراض پیوسته و دهها موج درگیری شهری بود.
این تجربه، صرفاً یک مشاهده شخصی نیست، بلکه نمونهای از یک الگوی نهادی در مدیریت بحران شهری است. در بسیاری از نظامهای پلیسی اروپایی، کنترل جمعیت یک حوزه تخصصی مستقل است که بر اصل حداقل خشونت بنا شده است. فرض پایه این است که بحرانهای خیابانی پدیدههایی چندعاملی هستند: ترکیبی از نارضایتی اجتماعی، هیجان جمعی، کنشهای سازمانیافته، عناصر فرصتطلب و گاه مداخلات بیرونی. پاسخ نهادی باید بهگونهای طراحی شود که میدان از کنترل خارج نشود، بدون آنکه جان شهروندان به ابزار مدیریت تبدیل شود.
در هفتههای اخیر، ایران با بحرانی بهمراتب گستردهتر مواجه شد. اعتراضات در سطح ملی شکل گرفت. خیابانها مسدود شد. تخریب گسترده رخ داد. درگیری میان مردم و نیروهای امنیتی به سرعت گسترش یافت. میدان، بهروشنی یک میدان چندلایه بود: بخشی از کنشگران را معترضان عادی تشکیل میدادند، بخشی هستههای مستعد تشدید خشونت، بخشی عناصر فرصتطلب، و در سوی دیگر میدان، نیروهای مختلف انتظامی، نظامی و شبهنظامی که هر یک با دکترین، سطح آموزش و قواعد مداخلهی متفاوت وارد صحنه شده بودند.
در چنین میدانهایی، مسئله اصلی فقط «اعتراض» نیست، بلکه مدیریت یک فضای ترکیبی است که در آن هم نارضایتی واقعی وجود دارد، هم تحریک بیرونی، هم عملیات تخریبی هدفمند، و هم رفتارهای خودجوش جمعی. در این نوع بحرانها، مرز میان اعتراض مدنی، شورش شهری و عملیات بیثباتساز به سرعت محو میشود.
از سوی دیگر، خشونت خیابانی در ایران را نمیتوان صرفاً محصول لحظه بحران دانست. همانطور که در خشونت نامرئی توضیح دادهام، بخش مهمی از الگوهای رفتاری ما ریشه در حافظه تاریخی و آموزش فرهنگی دارد؛ بهویژه حافظهی انقلاب ۱۳۵۷ و نوع روایت رسمی از آن، که در فضای آموزشی و اجتماعی بهطور مداوم بازتولید شده است. در این چارچوب، خشونت نه فقط واکنش به فشار سیاسی یا اقتصادی، بلکه خروجی تدریجی روایتسازی، آموزش نهادی، و تثبیت الگوهای ذهنیای است که نسبت جامعه با تعارض، خیابان و کنش جمعی را شکل دادهاند.
در ایران، گزارشهای متعدد از کشته شدن دهها هزار نفر و زخمی شدن هزاران نفر دیگر حکایت دارد، بیآنکه رقم دقیق، سازوکار ثبت مستقل یا گزارش شفاف در دسترس باشد. همین فقدان داده قابل اتکا، خود نشانهی ضعف نهادی است. وقتی سازوکار ثبت، گزارش و پاسخگویی فرو میریزد، بحران از سطح امنیتی به سطح بحران نهادی منتقل میشود.
پرسش مرکزی این بحث این نیست که چه کسی آغازگر خشونت بود. در هر بحران بزرگ، آغازگران متعددند. پرسش اصلی من این است که آیا میشد چنین میدان پیچیدهای را مهار کرد، بدون آنکه به کشتار گسترده شهروندان منجر شود؟
در همه بحرانهای سیاسی، مداخلات بیرونی نقش دارند. عملیات اطلاعاتی، جنگ روانی، تحریکهای سازمانیافته و پروژههای بیثباتسازی بخشی از سیاست معاصر هستند. اما حتی در حضور چنین عوامل بیرونی، تصمیم درباره سطح خشونت، تصمیمی نهادی است. این تصمیم، نه در سطح مأمور و سرباز، بلکه در سطح دکترین و طراحی نهادی گرفته میشود.
با این حال، یک تفاوت بنیادین میان پاریس و ایران وجود دارد که نمیتوان از آن چشم پوشید. در پاریس، موضوع اصلی اعتراضها یک منازعه اقتصادی و اجتماعی بود؛ مطالبهای برای اصلاح سیاستها درون همان نظم سیاسی موجود. حتی در شدیدترین لحظات، مسئله بر سر تغییر دولت یا فروپاشی نظام سیاسی نبود.
در ایران، بحران از همان ابتدا ماهیتی چندوجهی داشت. مطالبات اقتصادی، اجتماعی، هویتی و سیاسی بهتدریج در هم تنیده شدند و به گفتمانی انجامیدند که مستقیماً مسئلهی گذار و تغییر ساختار قدرت را پیش میکشید. در چنین وضعیتی، سطح تهدید ادراکشده برای ساختار سیاسی بهمراتب بالاتر است، و همین امر آستانهی مداخله قهری را بهطور ساختاری پایین میآورد.
این تفاوت در ماهیت مطالبه، مستقیماً بر منطق مدیریت بحران اثر میگذارد. اعتراض برای اصلاح سیاست اقتصادی، حتی اگر خشن شود، معمولاً بهعنوان بحرانی قابل مهار درون نظم تلقی میشود. اما اعتراض با افق تغییر یا گذار سیاسی، بهسرعت بهعنوان تهدیدی وجودی برای ساختار فهم میشود، و منطق پاسخ از «کنترل بحران» به «دفاع از بقا» تغییر جهت میدهد.
پرسش تعیینکننده دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد. اینکه چه زمانی، و در چه مرحلهای، این خواستِ گذار نه دیده شد، نه شنیده شد، نه نمایندگی نهادی پیدا کرد، و در نتیجه ناچار شد به شکل خشونتآمیز سرریز کند. خشونت در اینجا نه صرفاً محصول هیجان جمعی، بلکه نشانهی انسداد طولانیمدت مسیرهای غیرخشونتآمیز تغییر است؛ همانچیزی که من شورش باوقار میخوانم.
از این منظر، تفاوت میان پاریس و تهران فقط تفاوت در دکترین پلیسی نیست، بلکه تفاوت در نسبت ساختار با امکان تغییر است. در پاریس، حتی بحران خشن، در چارچوب نظمی رخ میدهد که اصل امکان اصلاح درونساختاری به رسمیت شناخته شده است. در ایران، بحران در بستری شکل گرفت که مسیرهای تدریجی اصلاح و گذار سالها مسدود شده بودند.
در پاریس، دکترین بر مهار فرسایشی استوار است: زمان خریدن، کنترل مسیرها، جداسازی هستههای فعال، محدود کردن میدان، خستهسازی تدریجی بحران و بازگرداندن نظم بدون عبور از آستانه مرگبار. اصل راهبردی این است که مرگ شهروند، نشانه شکست مدیریت بحران تلقی میشود.
در ایران، دکترین عملیشده بر بازدارندگی سریع و قاطع بنا شده است. در این الگو، وقتی بحران به سطح تهدید وجودی برای ساختار تفسیر میشود، سرعت پایان دادن به بحران بر هزینه انسانی ترجیح مییابد. این نه الزاماً حاصل قصد کشتار، بلکه نتیجه منطقی طراحی نهادیای است که در آن، بقا بر جان شهروند تقدم ساختاری پیدا میکند.
ممانعت الزاماً به معنای تساهل نیست. ادبیات کنترل دهها ابزار غیرکشنده در اختیار نهادها قرار میدهد. اما پرسش این است که این ابزارها تا چه اندازه زمانی فعال میشوند که ساختار هنوز بحران را «قابل مهار درون نظم» میداند، و از چه نقطهای به بعد، منطق میدان از کنترل بحران به منطق دفاع از بقا تغییر میکند؟
در ایران، مسئله فقط کمبود آموزش نیست. مسئله نسبت میان تغییر، امنیت و جان شهروند در نظام فکری حکمرانی است. اینکه تا چه حد امکان گذار مسالمتآمیز به رسمیت شناخته شده، و از چه نقطهای به بعد، هر مطالبهی تغییر بهعنوان تهدیدی وجودی بازتعریف میشود.
نکته تعیینکننده این نیست که چه روایتی بر بحران گذاشته میشود. امنیت ملی، نظم عمومی، بقای ساختار یا حفظ ثبات، مفاهیمی هستند که در همه نظامهای سیاسی به کار میروند. نکته تعیینکننده این است که آیا ساختار سیاسی اصولاً برای مواجهه با بحرانهای گذار بدون عبور از آستانه کشتار طراحی شده است یا نه.
این بحث دفاع از هیچ طرف نیست. نه دفاع از معترضان، نه دفاع از نیروهای امنیتی، نه دفاع از نظام سیاسی. این بحث درباره یک مسئله نهادی عمیقتر است: توان یک ساختار سیاسی در شنیدن، نمایندگی و مدیریت مطالبات گذار پیش از آنکه به خشونت ناگزیر تبدیل شوند.


بسیار موشکافانه و دقیق مقایسه کردی بحران پاریس و تهران رو علی جان. به نظرت راهکار و طراحی ساختاری برای مطالبه گری در هر سطحی بدون خشونت هست؟ در دنیا و در اروپا و آمریکا زیر ساختی برای مطالبه گری بدون خشونت وجود داره؟