در کتاب «واقعیت ذهنی»، بهویژه در بخش «تلخ و شیرین»، به چیستی رنج و نسبت آن با لذت از منظری عصبشناختی و فلسفی پرداختهام. این متن ادامهی آن مسیر نیست و قرار هم نیست همان مسئله را از نو تعریف کند. آنچه اینجا اهمیت دارد خودِ رنج نیست، بلکه نحوهی مواجهه با آن در زندگی روزمره است؛ اینکه وقتی رنج ظاهر میشود چه میکنیم، چگونه یک واکنش موقت به راهی قابلاعتماد تبدیل میشود و چگونه همین راه، با تکرار، به الگویی پایدار بدل میگردد.
برای دیدن این فرایند باید روی واژهای مکث کرد که شالودهی متن را ساخته است. در زبان انگلیسی Reducing به پایین آوردن شدت چیزی اشاره دارد. وقتی میگوییم رنج را کاهش میدهیم، از کم شدن فشار حرف میزنیم. اما با اضافه شدن یک Pro در دل همین واژه، معنا واژگون میشود. Reproducing دیگر از کم شدن نمیگوید، از دوباره ساخته شدن میگوید. همان حرکت زبانی، همان قلب شدن معنا، در تجربهی زیسته نیز رخ میدهد. ما رنج را از مسیری پایین میآوریم و همزمان آن را در مسیری دیگر دوباره فعال میکنیم. چیزی فرو مینشیند، اما همان چیز در جایی دیگر ادامه پیدا میکند.
در این متن دو واژه به کار میبرم: فرونشانی و بازفشانی. فرونشانی لحظهای است که فشار کمتر میشود و وضعیت قابلتحملتر به نظر میرسد. بازفشانی ادامهی حرکت همان فشار در سطحی دیگر است. این دو دو مرحلهی جدا نیستند. اغلب در همان لحظهای که یکی رخ میدهد، دیگری آغاز شده است. آنچه محسوس است فرونشانی است و آنچه نامحسوس میماند بازفشانی.
مثالها برای قضاوت رفتارها نیستند. قرار نیست چیزی محکوم یا توصیه شود. تنها کاری که میکنند این است که نشان دهند یک رنج چگونه مسیرش را عوض میکند.
کسی سیگار میکشد تا فشار کمتر شود. در لحظه تنش پایین میآید و بدن احساس تنظیم شدن میکند. همانجا بدن وارد مسیر وابستگی میشود، آستانهها تغییر میکنند و نیاز به تکرار شکل میگیرد. رنجی فرو نشسته است و همزمان در بدن، در هزینه، در بوی باقیمانده در فضا و در اضطرابهای بعدی دوباره فعال شده است.
کسی خشمش را فرو میخورد تا تنشِ رابطه بالا نرود. در ظاهر آرامش حفظ میشود. اگر این الگو تکرار شود، تلخی، سردی و انفجارهای ناگهانی از مسیرهای دیگر ظاهر میشوند. عکس آن نیز همان منطق را دارد. پرخاشگری در لحظه فشار را پایین میآورد و رنجهای دیگری را در بدنها و رابطهها پخش میکند. دو واکنش متضاد، یک سازوکار واحد دارند.
خیانت برای پر کردن یک خلا درونی، رنج را از یک نقطه برمیدارد و در نقطهای دیگر مینشاند. اعتماد از میان میرود، رابطه فرو میپاشد و این بیاعتمادی در روابط بعدی ادامه پیدا میکند. رنج متوقف نمیشود، فقط میدانش عوض میشود.
همین الگو در خانواده تکرار میشود. خشونتی که برای تخلیهی فشار به کار میرود، در بدن و ذهن کودک ذخیره میشود و در سالهای بعد بهعنوان واکنشی «طبیعی» بازمیگردد. آنچه کار کرده است باقی مانده است.
در سطحی گستردهتر، برای فرونشاندن ناامنی میتوان ناامنیِ دیگری را تولید کرد. خشونت میتواند بهعنوان ابزار آرامسازی به کار گرفته شود. در اینجا نیز منطق همان است: کاهش فشار در یک نقطه و بازگشت آن در نقطهای دیگر، از یک بدن به بدنهای دیگر، از درون مرزها به بیرون مرزها.
برای دنبال کردن این فرایند تا انتها، مثال الکل را نگه میدارم. فردی دچار اضطراب است؛ تنش عضلانی، بیقراری، نشخوار ذهنی. با مصرف الکل بدن شل میشود، ذهن کندتر میشود و وضعیت برای مدتی قابلتحملتر میگردد. این فرونشانی است. روز بعد رخوت، افت انرژی و بیحوصلگی ظاهر میشود. با تکرار مصرف، بدن وارد مسیر وابستگی میشود و آنچه راهحلی موقت بود به الگو تبدیل میگردد. اضطراب در همان شکل نخست فرو نشسته است، اما در قالب نیاز، بیقراری و فشارهای تازه بازگشته است. این بازگشت در سطح فرد باقی نمیماند. درگیری، تصمیمهای آسیبزا یا خطری که متوجه دیگران میشود ادامهی همان مسیر است. اینها اغراق برای اثرگذاری نیست، رخدادهای هرروزهی جهاناند.
در بسیاری از موقعیتها رنج نه آنقدر شدید است که همهچیز را متوقف کند و نه آنقدر خفیف که نادیده گرفته شود. در همین ناحیهی میانی است که فرونشانی کار میکند. کاهش فوری فشار کافی است تا فرایند موفق به نظر برسد.
اما کاهش فشار به معنای حل شدن نیست. بیشتر شبیه خاموش شدن موقت یک علامت است. اگر این خاموش شدن تکرار شود، به مسیر تبدیل میشود. هر بار که رنج با همان واکنش فرو مینشیند، فاصلهی میان رنج و واکنش کوتاهتر میشود. واکنش زودتر فعال میشود و پرسش عقب میافتد، تا جایی که ممکن است اصلاً شکل نگیرد.
فرونشانی اغلب چهرهای معقول دارد. میتواند شبیه خویشتنداری، آرامماندن یا مدیریت کردن به نظر برسد. به همین دلیل دیده نمیشود. آرامش بهعنوان نشانهی حل شدن تجربه میشود، نه بهعنوان نشانهی تعویق.
آنچه ابتدا پاسخی موقت بوده است با تکرار به الگو تبدیل میشود. الگویی که بدون نام و بدون نیاز به تصمیمگیری عمل میکند. بخش مهمی از این الگوها در سالهای اولیهی زندگی شکل میگیرند؛ از راه مشاهده و تجربهی آنچه فشار را کم میکند.
در این معنا فرونشانی و بازفشانی دو حرکت جدا نیستند. یک فرایند واحدند که همزمان رخ میدهد. آنچه دیده میشود کاهش فشار است و آنچه پنهان میماند ادامهی حرکت آن در مسیرهای دیگر.
تا زمانی که این الگو دیده نشود، هر بار که رنج ظاهر میشود همان مسیر تکرار میگردد. نه از سر بدخواهی و نه از سر ناآگاهی مطلق، بلکه چون این مسیر در دسترسترین مسیر است.
پرسش این متن این است که چگونه یک کنشِ فرونشاننده، همزمان مسیر بازفشانی رنج را فعال میکند و چگونه این فرایند، با تکرار، از سطح فردی عبور میکند و در رابطهها، در بدنهای دیگر و در میدانهای مشترک ادامه مییابد، بیآنکه لحظهی قلب شدن معنا دیده شود.


چقدر این متن همخوان بود با متنی که من دارم مینویسم از تجربه شخصیم. شاید واژه ها و ترتیبشون متفاوت باشه اما به نظر من شکلش یکیه.