شما آخرین مأمن انسان را،
شما آخرین توشهی سفر پوچی را،
شما هنر را به ابتذال کشیدید.
ای نوکران تودههای سرطانزا،
ای بردگان گلههای لایک و اسکرول،
که همچون گوسفندان، سرشان به جای علف سبز، در آینهی سیاه فرو رفته،
و دهانهایشان واژهی «بیشتر» را نشخوار میکند.
هنری که مدام دیده شود پتیاره میشود،
و پتیاره را دستمالی شدن چه باک؟
فاحشگی که تن فروشی نیست،
آنکه تن میفروشد چیزی برای عرضه دارد.
شما چه برای عرضه دارید جز تمنا؟
چه پیش میکشید جز تراوشات استمنا؟
به جز پوچی که از فرط ماندگی بوی لاشهی مردار میدهد؟
ای فاحشگان عصر توجه و نشخوار،
ای هُنَرکُشهای بی رحم عرصهی خودنمایی.
من از هراس نگاههای زهرآگین شما، هنر را با خویش دفن میکنم.
باری که روزی، کَسی، آن را از خاک فراموشی بیرون کَشَد.
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

