نویسنده: علی دلشاد تهرانی
هفتهی پیش از آنتالیا به آلمان آمدیم تا سال نو را در کنار خانوادهی پارتنرم بگذرانیم. چند روز بعد، برف سنگینی آمد. بیرون گیر کرده بودیم، اتوبوس دیر میآمد و من با لباسهای نامناسب، در جای نامناسب، وسط ایستگاه اتوبوس، عملاً در حال یخ زدن بودم. همانجا بود که بحثمان شروع شد؛ بحثی دربارهی واژهی Vernunft، کلمهای که کانت علاقهی خاصی به آن داشت و معمولاً به «عقل» ترجمه میشود.
این بحث از جایی شروع شد که جملههایی از این دست، یکی پس از دیگری در ذهنم ظاهر میشدند:
«پسر تو عقل نداری با این لباس اومدی اینجا؟»
سعی کردم بفهمم آلمانیزبانها دقیقاً در چه موقعیتهایی از این واژه استفاده میکنند و منظورشان از آن چیست. کمکم تصویری در ذهنم شکل گرفت: اگر وسط ضبط یک پادکست جدی ناگهان شروع کنم به رقصیدن، احتمالاً اغلب فکر میکنند دیوانه شدهام یا عقلم را از دست دادهام. اما اگر دقیقاً همان رفتار را در یک عروسی انجام دهم، چنین برداشتی شکل نخواهد گرفت.
آنچه معمولاً از آن غفلت میکنیم خودِ عقل نیست، بلکه زمینه است. تمرکز ما اغلب روی کنش یا گزارهای مشخص است، نه بر بستری که آن کنش در آن معنا پیدا میکند. عقلانیت، برخلاف تصور رایج، ویژگی ذاتیِ رفتار نیست؛ نسبتی است میان رفتار و زمینهای که آن را قابلفهم یا نامعقول میسازد.
ترامپ برای عدهی زیادی جذاب است و برای عدهی زیادی دیگر «بیعقل» به نظر میرسد. نه لزوماً بهخاطر آنچه میگوید، بلکه به این دلیل که در جایی که انتظار جدیت داریم، میرقصد. او پیشبینیناپذیر است، چون در زمینی بازی میکند که با انتظارهای تثبیتشدهی ما همخوان نیست. مسئله این نیست که او عقل دارد یا ندارد؛ مسئله این است که او در چارچوبی دیگر کنش میکند و همان چارچوب، داوری ما را برهم میزند.
در این نقطه، پرسش اصلی دیگر این نیست که عقل چیست یا چه چیزی عقلانی نیست. پرسش این است که این زمینه را چه کسی یا چه چیزی تعیین میکند. اینکه نباید وسط پادکست رقصید، یا در یک سخنرانی ریاستجمهوری نباید دلقکوار حرف زد و مردم را خنداند.
پاسخ روشن است؟
به هیچ وجه. پاسخ بنده این است:
فرهنگ، هنجارهای اجتماعی، نظام آموزشی، ساختارهای قدرت، و شبکهای از انتظارات تثبیتشده که پیشاپیش تعیین میکنند چه چیزی «معقول» به نظر برسد.
در گفتوگوهای سیاسی و فلسفی، علاوه بر اینها، زمینه را نظامهای گفتمانی، نظامهای معنایی و چارچوبهای ایدئولوژیک شکل میدهند. این همان جایی است که در مرزهای نامرئی از آن با عنوان زنجیرهای عقلانیت یاد کردهام؛ جایی که عقل بهجای ابزار فهم، به سازوکاری برای انضباط، مرزبندی و داوری سریع بدل میشود. عقلانیتی که بهجای دیدن، حذف میکند.
این متغیرها آنقدر سیال و وابسته به بافتاند که نمیتوان لحظهای آنها را ثابت گرفت و گفت «این عقلانیت است». با این حال، هر روز میشنویم که «ترامپ عقل ندارد!» یا «نظام جمهوری اسلامی فاقد عقلانیت است». اما آیا مسئله واقعاً همین است؟ یا آنها در زمینههایی متفاوت زیست میکنند؛ زمینههایی که در آنها این نوع کنش و رفتار، نه نشانهی بیعقلی، بلکه نتیجهی منطقی همان زنجیرهایی است که ما نامش را عقلانیت گذاشتهایم؟
وقتی در هوای بیستوپنج درجهی آنتالیا بودم، واقعاً نمیتوانستم تصوری از سرمای منفی پانزده درجهی اینجا داشته باشم. مسئله فقط تفاوت زمینه نبود؛ مسئله این بود که من اساساً توان ساختن یک مدل ذهنی از این تفاوت را نداشتم. البته حتی اگر هم داشتم، چندان فرقی نمیکرد؛ چون عملاً لباس مناسبتری همراهم نبود.
همین ناتوانی در ساخت مدل ذهنی را اگر از سطح تجربهی شخصی به سطح سیاست تعمیم دهیم، تصویر روشنتر میشود. بسیاری از داوریهایی که دربارهی ترامپ یا جمهوری اسلامی میکنیم، نه از سر تحلیل، بلکه از دل ناتوانی ما در فهم زمینهای میآیند که آن کنشها در آن شکل گرفتهاند. ما از درون هوای آنتالیای خودمان، دربارهی سرمای منفی پانزده درجهی جهان دیگری حکم صادر میکنیم و بعد تعجب میکنیم که چرا این احکام کار نمیکنند.


