نویسنده: علی دلشاد تهرانی

بحث دربارهی فراخوانهای خیابانی در ایران، اگر در سطح اشخاص و نامها متوقف شود، خیلی زود به داوریهای سیاسی و احساسی فرو میغلتد. اما اگر یک گام عقبتر بایستیم، مسئلهی اصلی نه خود فراخوان است و نه حتی تعداد کشتهها؛ مسئله، سازوکار مشروعیتبخشی به کنش سیاسی و خشونت جمعی و نسبت آن با روایت قدرت است. اینکه چه زمانی دعوت به خیابان «تکلیف، قیام و شهادت» نام میگیرد و چه زمانی همان کنش «تشویش اذهان عمومی و دعوت به کشتار» خوانده میشود، بیش از آنکه به ماهیت عمل مربوط باشد، به جایگاه گوینده در ساختار قدرت وابسته است.
در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، فراخوان به اعتراض، اعتصاب و حضور خیابانی، بهتدریج در زبانی بازتعریف شد که سیاست را از سطح کنش اجتماعی به سطح تکلیف اخلاقی و دینی ارتقا میداد. حضور در خیابان، ایستادگی در برابر حکومت وقت و حتی کشتهشدن، از یک عمل سیاسی به مشارکت در امری قدسی تبدیل شد. در این چارچوب روایی، مرگ معترضان نه فاجعهای انسانی یا هزینهای تلخ، بلکه «شهادت» تلقی شد. خون ریختهشده، سند حقانیت شد و خشونت، با تغییر واژگان، تطهیر گردید. پیروزی انقلاب نیز این روایت را تثبیت کرد و گذشته را به شکلی بازنوشت که در آن، کشتار مردم بهجای آنکه موضوع پرسش اخلاقی باشد، به سرمایهای نمادین برای مشروعیت بدل شد.
در نقطهی مقابل، امروز فراخوانهای چهرههای مختلف اپوزیسیون دقیقاً با زبانی معکوس نامگذاری میشوند. همان کنشهایی که در گذشته «قیام» و «مقاومت» خوانده میشدند، اکنون در روایت رسمی ذیل عناوینی چون تشویش اذهان عمومی، تحریک به خشونت و دعوت به کشتار قرار میگیرند. تفاوت نه در اصل فراخوان خیابانی، بلکه در نسبت گوینده با قدرت مستقر است. زبان تغییر میکند و معنا وارونه میشود.
این دوگانه نشان میدهد که مسئلهی اصلی نه جان انسان است و نه نفی خشونت؛ مسئله، انحصار تعریف مشروعیت است. قدرت سیاسی تعیین میکند کدام مرگ «شهادت» است و کدام «جنایت». در هر دو حالت، انسان تابع روایت میشود، نه یک معیار ثابت انسانی.
اما یک لایهی مهم دیگر هم وجود دارد که معمولاً نادیده گرفته میشود. حال فرض کنیم این فراخوانها، بهجای شکست یا سرکوب، به پیروزی یک جنبش و تغییر سیاسی منجر میشدند. در چنین وضعیتی، بعید بود همان صداهایی که امروز از بیمسئولیتی و خطرپذیری رهبران اپوزیسیون سخن میگویند، بر همان موضع باقی بمانند. روایت احتمالاً تغییر میکرد؛ انتقادها جای خود را به قهرمانسازی میداد و همان فراخوانها بهعنوان نشانهی شجاعت، رهبری و آیندهنگری بازخوانی میشدند.
این تغییر نگاه، استثنا نیست، بلکه الگویی تکرارشونده در تاریخ سیاست است. موفقیت، روشها را تطهیر میکند و شکست، آنها را جرمانگاری. آنچه امروز بیپروایی و تحریک تلقی میشود، اگر به نتیجه برسد، فردا به خرد تاریخی و جسارت اخلاقی تبدیل میشود. بههمین دلیل است که بسیاری از داوریهای اخلاقی دربارهی فراخوانها، نه بر پایهی اصولی ثابت، بلکه بر اساس نتیجهی نهایی شکل میگیرند.
بیان این نکته بههیچوجه دفاع از فراخوان دادن یا مشروعیتبخشی به خشونت نیست. همانطور که پیشتر هم گفتهام، من مخالف هرگونه خشونت و روشهای غیر باوقار هستم. هدف از این توضیح، نه توصیه به خیابان است و نه تطهیر ریسکپذیری سیاسی؛ هدف، نشاندادن سازوکاری است که اغلب از نظر پنهان میماند: اینکه چگونه نتیجهی سیاسی، قضاوت اخلاقی را بازنویسی میکند.
مسئله دفاع یا حمله به یک فراخوان خاص نیست. مسئله این است که قدرت سیاسی چگونه با زبان، خشونت را تقدیس یا جرمانگاری میکند؛ چگونه مرگ را معنا میبخشد یا بیارزش میکند؛ و چگونه مردم را از فاعلان آگاه به ابزار روایت تقلیل میدهد. تا زمانی که این سازوکار دیده نشود، بحثها میان «قیام مقدس» و «فراخوان مجرمانه» در نوسان میماند و هرگز به نقد ساختار قدرت و امنیت نمیرسد.


با سلام خیلی عالی توضیح دادی علی جان بسیارعمیق و دقیق نسبت قدرت و خون را بررسی کردی ر