نیچه و هایدگر،
نه از جهت شهرت یا عدد ابرانساناند و من بوزینه،
بلکه از آن حیث که در حین خوانش اثرهایشان دچار احساس زنندهای به نام «حقارت» میشوم!
تو ای بوزینهی مدرنِ شهرنشین،
تو حتی کپیکتِ آن فرزانگان دلاور هم نیستی.
تو از ترسْ بر جای خود ادرار میکنی،
تو از فرط خشمْ تکرار میکنی.
تو چون کشتی بی لنگر، به دو صخره کوبیده میشوی،
سخرهی نا امیدی در باتلاق و سخرهی امید، در مه غلیظ.
تو ای بوزینهی ملالآور،
تو در زاین نیستی، حتی در زایت هم نیستی، بلکه بر دوش خستهی علم رمیدهای.
تو از علم وام بی بهره میگیری،
و از فلسفه نانِ بیات قرض میکنی.
تو دین را قتلعام میکنی،
ولی در ذاتِ پلیدت آن را میزیای!
تو حتی یدک کش نام پدرت هم نیستی!
نسبت تو به او،
همچون مترسک است به مزرعهدار،
چون چاله به غار و کرمخاکی به مار.
تو ای بوزینهی ناخلف تقلیدکار،
تو ای آفتابپرستِ ملعون بَدکار،
تو ای خودشیفتهی خودبزرگبین نابکار،
لیاقت تو مرگ است، از ادامهی حیات دست بردار!
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

