نویسنده: علی دلشاد تهرانی

من رضا پهلوی را چگونه میبینم؟
شناخت من از رضا پهلوی نه مبتنی بر پیشینهی خانوادگی اوست، نه متأثر از عملکرد تاریخی پدربزرگ و پدرش، و نه حتی متکی بر روایتهای نزدیکان خانواده. همانطور که هر فرد میتواند فاصلهای عمیق با والدین خود داشته باشد، رضا پهلوی را نیز نمیتوان ادامهی خطی تاریخ خاندان پهلوی دانست.
تحلیل من نه برپایهی گفتارهای شبکههای خبری و پروپوگاندا بلکه بر پایهی کتابهای منتشر شدهی او٬ دفترچهی دوران اضطرارِ بنیاد نوفدی٬ گفتوگوهای متنوع و طولانی، مناظرهها و پادکستهایی است که او در حدود ده سال گذشته در آنها حضور داشته؛ فضاهایی که امکان بروز اندیشهی منسجم را بیش از بیانیههای کوتاه فراهم میکنند. در این بستر، با فردی مواجه میشویم که دستکم در سطح گفتار و صورتبندی نظری، کثرت و تنوع عقیدتی٬ قومی و نژادی را به رسمیت میشمارد، نقد پذیر است، از اشرافیت فاصله میگیرد، و دموکراسی را نه بهعنوان یک شعار، بلکه بهمثابه فرآیندی نهادمند میفهمد.
در کنار این ویژگیها، آنچه اهمیت دارد وجود یک برنامهی مدون برای گذار است. نه برنامهای ایدئولوژیک، نه طرحی برای تصاحب قدرت، بلکه چارچوبی حداقلی که بر چند اصل استوار است: بازگرداندن تصمیمگیری به مردم، نقش محوری نهادهای مدنی، پرهیز از تمرکز قدرت، و ارجاع نهایی به همهپرسی. این برنامه بیش از آنکه پاسخ نهایی باشد، تلاشی است برای بازکردن مسیر انتخاب و تعلیق پاسخهای قطعی.
در عین حال، این تمایز بهمعنای مصونیت فردی نیست. نقدهای جدی و بهجایی به ادبیات و کنشهای رضا پهلوی٬ برنامهها و بیانیههایش وارد است که پاسخدادن به آنها وظیفهی شخص اوست؛ امری کاملاً طبیعی و لازمهی حضور هر کنشگر سیاسی در فضای عمومی.
تصویری که من از رضا پهلوی میبینم، نه تصویر یک منجی است و نه وارث قدرت؛ بلکه کنشگری سیاسی با برنامهی مشخص. همانند یک کاندیدای ریاست جمهوری نه بیشتر نه کمتر. او تنها یک صدا از بین صداهای دیگر است٬ این مردم هستند که بین تنوع و کثرت انتخاب میکنند.
پهلویسم بهمثابه یک الگوی ذهنی
وقتی از «پهلویسم» حرف میزنم، منظورم نه یک دورهی تاریخی مشخص است و نه صرفاً نام یک خاندان. پهلویسم در این معنا، یک ایدئولوژی شخصیتمحور و شاهپرستانه است؛ الگویی ذهنی که قدرت سیاسی را نه محصول قرارداد اجتماعی، بلکه میراثی خانوادگی میبیند.
در این چارچوب، شاهزاده بهعنوان وارث طبیعی قدرت تصور میشود؛ چه این قدرت در شکل مطلقه بازنمایی شود و چه در پوشش مشروطه. تقدسبخشی به فرد، بازتولید اشرافیت، محدودکردن امکان نقد، و برخورد تهاجمی با مخالف، از مؤلفههای اصلی این ذهنیتاند. آنچه امروز در بخشی از پادشاهیخواهان دیده میشود، بیش از آنکه دفاعی عقلانی از یک مدل سیاسی باشد، بازتولید همین منطق است: حذف گفتوگو به نفع وفاداری، و جایگزینی استدلال با توهین و ارعاب کلامی.
پهلویسم را بهتر است نه بهعنوان واکنشی معاصر، بلکه بهمثابه یک الگوی ذهنی ریشهدار فهمید. الگویی که در آن، تمایل به اقتدار، نیاز به منجی، و گرایش به فرمانبرداری با یکدیگر همپوشانی پیدا میکنند. در مرزهای نامرئی بهتفصیل به ریشههای تکاملی و عصبشناختی این گرایشها پرداختهام؛ جایی که فرمانبرداری نه یک انحراف، بلکه بخشی از تاریخ زیستی و اجتماعی انسان معرفی میشود.
این گرایشها در شرایط بحران، نااطمینانی و فروپاشی روایتهای مسلط، بهسادگی از سطح روانشناختی به سطح سیاسی منتقل میشوند. در کنار این سازوکارها، حافظهی جمعی و روایتهای گذشتهی آرمانی نیز نقش تعیینکنندهای دارند. ترکیب خستگی تاریخی از بیثباتی، شکست ایدئولوژیها، و نیاز به قطعیت، میتواند هر جامعهای را مستعد بازتولید الگوهای شخصیتمحور کند.
در این معنا، پهلویسم الزاماً محصول کنش رضا پهلوی نیست؛ بلکه پدیدهای است که میتواند حتی در تعارض با مواضع او شکل بگیرد. مسئله دقیقاً همینجاست: گاه آنچه به نام یک فرد ساخته میشود، همچون سایهای اغراق شدهای است که هیچ شباهتی با خود فرد نداشته و بیش از آنکه بازتاب اندیشهی او باشد، پاسخ روانی جامعه به نااطمینانی است.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا خطر فروغلتیدن به پهلویسم وجود دارد یا نه. چنین پرسشی مستلزم پیشبینی آینده بر اساس متغیرهایی بیشمار است که عملاً ناممکن است. پرسش دقیقتر این است: چگونه میتوان از بازتولید الگوهای اقتدارمحور پیشگیری کرد؟

