نویسنده: علی دلشاد تهرانی

زمانی که به پرتغال نقل مکان کردم با مفهوم سَئودآد آشنا شدم. اما قبل از آنکه این واژه را بفهمم، صدایش را شنیدم. در کافههای کوچک لیسبون، در کوچههای باریک و سنگفرششده، جایی که نور زرد چراغها روی دیوارهای قدیمی میلغزد، فادو نواخته میشد. صدایی که نه صرفا موسیقی بود و نه صرفا روایت. چیزی میان این دو، و فراتر از هر دو.
وقتی فادو آغاز میشد، چیزی درونم چنگ میزد. نه یک احساس مشخص، نه غم، نه شادی. چیزی عمیقتر، چیزی که انگار از جایی قدیمیتر از خودم میآمد. ملودیها آرام بالا میآمدند، میلرزیدند، و بعد در صدای خواننده فرو میریختند. و در همان لحظه، اشکها بیاختیار جاری میشدند. بدون دلیل روشن، بدون روایت مشخص. انگار بدنم چیزی را میفهمید که ذهنم هنوز به آن نرسیده بود.
آن زمان فکر میکردم این تجربه متعلق به آنهاست. به دریاهایشان، به وداعهای طولانی، به تاریخی که در صداها رسوب کرده است. فکر نمیکردم روزی همان حس، اما با شدتی خشنتر و بیواسطهتر، در درون خودم شکل بگیرد. نه در یک کافه، نه با موسیقی، بلکه در میان صداهایی که بدن را میشکافند.
آنچه این روزها در ایران جریان دارد، چیزی است که از بیرون اغلب بهصورت تناقض دیده میشود. رقصیدن بر مزار، خندیدن در دل سوگ، پایکوبی در خیابان در همان لحظهای که صدای انفجار هنوز در هوا باقی مانده است. اما از درون، اینها تناقض نیستند. اینها تنها راهی هستند که بدن برای از هم نپاشیدن پیدا میکند.
با هر موشک، فقط ساختمانی فرو نمیریزد. چیزی درون من هم فرو میریزد. نه بهصورت استعاره، بلکه واقعی، فیزیکی. انگار حافظه ترک برمیدارد. انگار بخشی از گذشته، از صداها، از خندهها، از لحظههایی که دیگر هرگز تکرار نخواهند شد، از درون کنده میشود. هر انفجار فقط یک صدا نیست، بلکه شکافی است در زمان. قبل و بعد را از هم جدا میکند. تو دیگر همان آدم چند دقیقه قبل نیستی.
و وقتی نامها میآیند، وقتی میفهمی کسانی که کشته شدهاند «دیگری» نیستند، بلکه امتداد خودت هستند، مرگ از یک خبر خارج میشود. دیگر نمیگویی آنها مردند. چیزی درونت خاموش میشود. انگار هر اسم، یک نقطهی خاموشی درون بدن ایجاد میکند. یک قطع شدن ناگهانی. یک افت. یک خلأ که هیچ چیز بلافاصله آن را پر نمیکند.
در همان لحظه، یک حرکت متضاد هم شکل میگیرد. چیزی که اگر از بیرون دیده شود شاید بیرحم یا غیرقابلدرک به نظر برسد. در دل همین سوگ، در دل همین از دست دادن، نوعی ایستادن بهوجود میآید. نه از جنس امیدهای ساده، نه از جنس خوشبینی. چیزی سختتر، خشنتر، که از دل همان مرگ تغذیه میکند. انگار همزمان داری فرو میریزی و خودت را نگه میداری. همزمان عزاداری میکنی و حرکت میکنی. همزمان چیزی را از دست میدهی و چیزی را در خودت سفتتر میکنی.
و در میان همین فروپاشی، چیزی قدیمیتر از همهچیز دوباره سر برمیآورد. نوروز. این کهنترین ضربان زمان در زندگی ایرانیان، سالها بود که برای جهان بیرون به حاشیه رفته بود، گویی در لایههای تاریخ دفن شده، در میان تقویمهایی که دیگر به آن توجهی نمیکردند. اما اکنون، نه از دل آرامش، بلکه از دل خاک و خون، دوباره جوانه زده است.
در میان آوار، در میان خانههایی که دیگر دیوار ندارند، در میان صداهایی که هنوز در هوا میپیچند، مردمی هستند که جارو به دست میگیرند، گرد و غبار را کنار میزنند، خرید نوروز میکنند، سفره هفتسین میچینند، به دیدار یکدیگر میروند. شبکههای خبری با شگفتی از آن میگویند، از مردمی که زیر بار غم و ویرانی، هنوز به استقبال سال نو میروند. اما آنچه دیده نمیشود، این است که این فقط یک رسم نیست. این ایستادن در برابر فروپاشی است. این پافشاری بر زندگی است، آن هم در لحظهای که مرگ از همیشه نزدیکتر است.
سالها پیش واژهای را در ادبیات خوانده بودیم که از کنارش گذشته بودیم بیآنکه بفهمیم. فکر میکردیم فقط نام یک سوگواری است، یک روایت، یک آیین. ما این واژه را خوانده بودیم، اما نفهمیده بودیم. چون فهمیدن آن نیاز به تجربهای دارد که نمیشود از بیرون به آن رسید. اکنون دیگر فقط آن را نمیفهمیم، بلکه آن را زندگی میکنیم. در خیابانها، در صداها، در بدنهایی که با وجود خستگی و سوگ هنوز حرکت میکنند.
این حس فقط سوگ نیست. جایی است که سوگ متوقف نمیشود، به حرکت تبدیل میشود. جایی که اشک به رقص میرسد و رقص به ایستادن. جایی که فقدان، به نیرویی برای ادامه دادن تبدیل میشود.
برای دیگران شاید این صحنهها غیرقابل درک باشد. اما برای ما، این تناقض نیست. این همان سازوکاری است که اجازه میدهد هنوز ایستاده بمانیم.
نامش را از قبل داشتهایم. فقط زندگی اش نکرده بودیم: سووَشون1.
سووشون از ریشهی «سوگ سیاوش» آمده است؛ آیینی که در ایران باستان برای سوگواری سیاوش، شاهزادهای که بیگناه کشته شد، برگزار میشد. این سوگواری صرفا نشستن و گریستن نبود، بلکه با حرکت، با صدا، و با بدن همراه بود؛ با آیینهایی که در آن سوگ در سکون نمیماند، بلکه در قالب جمعی و آیینی به جریان درمیآمد.
عده زیادی از دانشمندانی که دربارهٔ فرهنگ آسیای مرکزی مطالعه کردهاند، باور دارند که سیاوشان مراسم سال نو است. برخی حتی میاندیشند که سیاوشان عامل منحصربهفرد پدید آمدن جشن آغاز سال است. میدانیم که آئینهای خدایان گیاهی میتواند به پدید آمدن جشن ثابتی در آغاز سال خورشیدی کمک کند، یا اصولاً آن را سبب شود، بهار تولد دوباره طبیعت است. اما در ایران مراسم نوروز از کهنترین زمان هائی که تاریخ تقویم و تاریخ نجوم، یافتههای باستانشناسی، وضعیت ساختمان هائی مثل تخت جمشید و قوی قریلگان قلعه حکایت میکند، بسیار دقیق و درست در نخستین روز فصل بهار گرفته میشود. اصولاً مراسمی که برای خدایان گیاهی گرفته میشده با آغاز سال نو همزمان بودهاست. در واقع این مراسم برای دعوت و تشویق نیروهای زایای طبیعت به زاد و ولد گرفته میشدهاست. بهعلاوه مراسم فروردگان (جشنها و آئین هائی که سالانه برای مردگان گرفته میشد) در ایران همیشه پیش از نوروز انجام میشدهاست.


بهترینی با ذهن خلاق و قلم زیبات.
به امید روزهای خوب✌🏻