نویسنده: علی دلشاد تهرانی

در برخی جوامع، خیابان به میدان گفتوگو بدل میشود؛ اما گفتوگویی که از همان لحظه آغاز، زبانش خشونت است. سنگ، کوکتل مولوتوف، آتش، تخریب، و در نهایت کشتار. این الگو نه حاصل خشم لحظهای است و نه صرفا واکنشی به فشار سیاسی یا اقتصادی. آنچه در خیابان دیده میشود، خروجی مستقیم سالها آموزش، روایتسازی، و بازتولید الگوهای ذهنی است.
این رفتار البته غیرطبیعی نیست. از منظر تکاملی، انسان موجودی است که در شرایط تهدید، حذف رقیب و دفاع تهاجمی را آموخته است. این موضوع در بخش چرا میجنگیم در کتاب مرزهای نامرئی به تفصیل به شکل تکاملی-عصبشناختی بررسی شده است.
در ایران، کودک از نخستین سالهای مدرسه با «انقلاب» آشنا میشود؛ اما نه بهعنوان رخدادی تاریخی با لایههای پیچیده، هزینهها، شکستها و پیامدهای بلندمدت. انقلاب بهشکل یک روایت زیباییشناختی و قهرمانانه آموزش داده میشود. کاغذ دیواری، سرودها، مراسم، و مناسبتهای رمانتیک همگی یک پیام واحد را تثبیت میکنند: تغییر، بدون خشونت ممکن نیست. خیابان محل تولد قهرمان است و خشونت نه خطا، بلکه نشانه شجاعت و ایستادگی.
در چنین فضایی، کودک یاد نمیگیرد که تعارض میتواند مسیرهای متنوعی داشته باشد. یاد میگیرد که وقتی به بنبست رسیدی، باید به خیابان بروی. یاد میگیرد که فریاد، آتش، و تخریب، ابزارهای مشروع کنشاند. بهتدریج، این الگو در ذهن تثبیت میشود و در بزرگسالی، به واکنشی خودکار بدل میگردد.
فرانسه نمونه متفاوت اما همریشهای است. سنت انقلاب فرانسه، از قرن هجدهم تا امروز، خیابان را بهعنوان ابزار فشار سیاسی مشروع کرده است. اعتصاب، شورش، آتش زدن، و درگیری با پلیس، بخشی از حافظه تاریخی و هویت سیاسی این جامعه شدهاند. تفاوت در اینجاست که در فرانسه این رفتارها اغلب در چارچوب یک سنت سکولار و صنفی بازتولید میشوند، نه ایدئولوژیک یا دینی. با این حال، الگوی ذهنی مشترک است: خیابان جایی است که حق باید در آن گرفته شود، نه صرفا مطالبه شود. اینجا هم خشونت، هرچند محدودتر و کنترلشدهتر، همچنان بخشی از زبان کنش جمعی باقی میماند.
در ایران، این الگو با تصویرسازی از «مقاومت» تقویت میشود و همزمان در بستر اسطورههای مذهبی ریشه میدواند. مردم فلسطین اغلب بهصورت نماد مظلومیتی بازنمایی میشوند که تنها پاسخ ممکنش پرتاب سنگ و سلاح است. این تصویر معمولا بدون زمینهسازی تاریخی، ژئوپولیتیکی و انسانی پیچیده ارائه میشود و در امتداد آن، روایتهای مذهبی نیز به میدان میآیند. پیام ضمنی روشن است: مظلوم اگر هستی، باید برخیزی؛ اگر قدرت نداری، خشونت مشروع است؛ و اگر کشته شدی، تقدیس میشوی. در این چارچوب، خشونت از یک واکنش اضطراری به یک فضیلت اخلاقی و هویتی تبدیل میشود و خیابان به صحنهی بازآفرینی مداوم این اسطوره بدل میگردد.
وقتی چنین الگوهایی از کودکی در ذهن کاشته میشوند، دیگر به یک موضوع دینی یا سیاسی محدود نمیمانند. به چارچوبی ذهنی برای فهم جهان بدل میشوند. فرد میآموزد که حق چیزی است که باید گرفته شود، نه ساخته شود، و گرفتن آن اغلب از مسیر خیابان و درگیری عبور میکند.
در مقابل، در بسیاری از کشورهای نوردیک، آموزش از نقطهای دیگر آغاز میشود. کودک بهجای تمرین دفاع فیزیکی یا گرفتن حق٬ تمرین گفتوگو میکند. در کلاس، نقشهای مختلف را بازی میکند: شاکی، متهم، ناظر، و حتی کسی که اشتباه کرده است. یاد میگیرد که جهان فقط از یک زاویه دیده نمیشود و دیگری لزوما دشمن نیست. تعارض، بهجای میدان حذف، به میدان فهم متقابل تبدیل میشود.
در این کشورها، موضوع فلسطین معمولا در چارچوب حقوق بشر، حقوق بینالملل، و پیامدهای انسانی درگیریها مطرح میشود، نه بهعنوان الگوی کنش. کودک یاد میگیرد که همدلی با رنج یک ملت، بهمعنای بازتولید رفتار خشونتآمیز آن نیست. آموزش بهگونهای طراحی شده که میان «درک مظلومیت» و «تقدیس خشونت» مرز روشن وجود داشته باشد. دانشآموزان تشویق میشوند روایتهای متضاد را همزمان ببینند، درباره ابزارهای مختلف اعتراض بحث کنند، و پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدت خشونت را تحلیل کنند. در این چارچوب، خیابان نه صحنه قهرمانی، بلکه یکی از اشکال پرهزینه و محدود کنش جمعی تلقی میشود، نه هسته هویتی آن. به همین دلیل، همدلی آموزش داده میشود، اما الگوی رفتاری خشونت بهعنوان مسیر طبیعی تغییر نهادینه نمیشود.
در این سیستمها، همدلی شعار یا لزوما فضیلت اخلاقی نیست. مهارتی است که بارها تمرین میشود. کودک بارها مجبور میشود خود را جای دیگری بگذارد، حتی اگر از او خوشش نمیآید. این تمرینها، بهمرور سازوکار غالب ذهن را شکل میدهند؛ سازوکاری که در آن، واکنش نخست، حمله نیست.
اما در آموزش رسمی ما، کودک اغلب فقط یک نقش را تمرین میکند: نقش حقبهجانب. او یا قربانی است یا قهرمان. در هر دو حالت، دیگری یا شیطان است یا مانع. جایی برای پیچیدگی، تردید، یا مسئولیت مشترک باقی نمیماند. نتیجه، ذهنی است که بهراحتی دوگانه ما و آنها میسازد و حذف دیگری را نهتنها مجاز، بلکه ضروری میبیند.
چنین نظام آموزشیای، در آینده جامعهای تولید میکند که خیابان را ابزار طبیعی کنش میداند. خشونت خیابانی در این فضا یک انحراف نیست؛ ادامه همان سازوکاری است که سالها پیش، آرام و بیوقفه، در کلاسهای درس، سرودها، و روایتهای رسمی شکل گرفته است. خیابان فقط صحنه بروز چیزی است که پیشتر، در ذهنها ساخته شده است.

