من بوی تسبیح و غرور را از یک فرسخی میشناسم.
آنان که از فروتنی سخن میگویند، همیشه در جیبشان تاجی پنهان کردهاند.
مرشدانی که راه را نشان میدهند، از ترسِ گم شدن شاگرد میسازند؛
زیرا بیپیرو، خود را تهی میبینند.
ای مرشدِ معنوی!
تو از خدا گریختی تا خود خدا شوی.
تو با لبخندِ مصنوعی و چشمانِ نیمهبسته، از «نور» میگویی،
اما از تاریکیِ درونت هنوز میهراسی.
تو دعا نمیخوانی،
خودت را میخوانی.
شاگردانت را واداشتهای تا با دهانِ بسته و ذهنِ مطیع،
در حلقهای بنشینند که جز پژواکِ صدای تو چیزی در آن نیست.
تو از بیداری سخن میگویی،
اما هرکه بیدار شود، نخست تو را ترک میکند.
آنان از رهایی حرف میزنند،
اما رهاییشان بویِ قفس میدهد٬
قفس طلایی مفاهیم،
قفس مهربانیِ برنامهریزیشده،
قفس لبخندهای تمرینشده در آینه.
من دیدهام چگونه شاگردان خام،
با هر دمگرفتن استاد، خود را روشنتر میپندارند،
بیآنکه بفهمند روشناییشان تنها انعکاس آتشِ کسی دیگر است.
و آتش وامگرفته، همیشه زود خاموش میشود.
ای مدعیِ بیداری،
تو نخواستی انسان را آزاد کنی،
تو خواستی خود را در چشمانِ هزار برده ببینی.
و من میگویم:
بهتر است در تاریکی گم شوی،
تا اینکه در نور دروغینِ خود بتابی.
معنویتِ تو بویِ بازار میدهد،
و سکوتت بوی تبلیغ.
تو از عشق میگویی،
اما درونت سود است.
از رهایی میگویی،
اما بندت از طلاست.
من از کوه پایین نخواهم آمد تا شاگردی بسازم،
زیرا شاگرد، سایهی مرشد است،
و من سایه نمیخواهم.
من آتش میخواهم،
حتی اگر بسوزاندم.
هرکه از نورِ دیگری گرم شود،
در شبِ نخستِ طوفان خواهد مرد.
اما آنکه از درونِ خود شعله برافروزد،
دیگر نیازی به مرشد ندارد.
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

