آنان که هیچ در درون ندارند، ناچارند بیرون را تزئین کنند.
و چون هیچ اندیشهای از آنان نمیتراود، پوستِ خود را به نمایش میگذارند،
چون پوست آخرین معبدِ پوچهاست.
آه، این واعظانِ حلقهی نور و دوربین!
چقدر مشتاقاند دیده شوند، زیرا خود را نمیبینند.
آنان نمیزیند، بلکه در لحظهها سکونت میکنند،
و هر لبخندشان مثل آگهیِ مرگِ یک اندیشه است.
هرچه درون تهیتر، ژستها دقیقتر؛
هرچه ذهن خاموشتر، صدای تبلیغ بلندتر.
آنان نمیاندیشند٬ بلکه میاندوزند.
به جای وجدان، آمار دارند؛
به جای روح، الگوریتم؛
و به جای ارزش، لایک.
میگویند: «من الهام میدهم!»
اما الهامِ آنان چیزی نیست جز خمیازهی تکرار؛
و پیروانشان، جماعتی که با هر کلیک،
اندکی از خویش را به نسیان میسپارند.
در روزگاری که اندیشه دیگر نمیفروشد،
بدن به فلسفه بدل میشود.
و چه فاجعهانگیز است وقتی فاحشه، خود را «خدا» مینامد و تماشاچی، زانو میزند.
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

