نویسنده: علی دلشاد تهرانی
در کتاب مرزهای نامرئی دو مفهوم را از هم تفکیک کردهام که هر دو به کنش جمعی مربوطاند، اما به دو وضعیت متفاوت از حرکت اجتماعی اشاره میکنند: شور رمانتیک و شورش باوقار. آنچه در این نوشته میآید، نه بازگویی متن کتاب است و نه تلاش برای نظریهپردازی انتزاعی؛ بلکه خوانشی است از این دو مفهوم در وضعیت کنونی ایران، جایی که یکی به اوج رسیده و دیگری به حاشیه رانده شده است.
شور رمانتیک زمانی شکل میگیرد که فشارهای انباشته راههای تدریجی تخلیه را از دست میدهند. افق دید کوتاه میشود، تجربهی جمعی فشرده میشود، و شتاب جای مکث را میگیرد. در این وضعیت، روایتها ساده میشوند، مرزها تیز میشوند، و جامعه به سمت پاسخهای فوری حرکت میکند. این شور ناگهانی نیست و از خلأ بهوجود نمیآید؛ حاصل فرسایش طولانیمدت است، انباشت تجربههایی که یکییکی امکان کنش آرام را از میان بردهاند.
در مقابل، شورش باوقار به مرحلهای تعلق دارد که پیش از این وضعیت وجود داشته، اما بهتدریج امکان بروز خود را از دست داده است. شورش باوقار یعنی اعتراض بدون فروپاشی زبان، مقاومت بدون واگذاری کامل میدان به هیجان، و کنش تدریجی پیش از انفجار. این نوع کنش به زمان، کانال، و حداقلی از امکان شنیده شدن نیاز دارد. چیزی که در ایران، نه بهصورت تصادفی، بلکه بهطور سیستماتیک فرسوده شده است.
یکی از کجفهمیهای رایج، فروکاستن خروش امروز جامعهی ایران به فشار اقتصادی است. این نگاه هم سطحی است و هم گمراهکننده. فشار اقتصادی وجود دارد، اما نه بهعنوان علت منفرد، بلکه بهعنوان یکی از لایههای یک فرسایش چنددههای. جامعهای که در آن افق آینده بهتدریج کوتاه شده، امید جای خود را به یأس داده، و امکان تصور فردا مدام محدودتر شده است، صرفاً با اعداد تورم یا نرخ ارز توضیح داده نمیشود.
نظام رانتی و تبعیضمحور، سرکوبهای جنسیتی و ایدئولوژیک، حذف سیستماتیک شیوههای متنوع زیستن، فروپاشی اعتماد اجتماعی و تبدیل شدن جمهوری اسلامی به چهرهای منزوی و مسئلهساز در سطح جهانی، همگی به این فرسایش دامن زدهاند. فشار تورمی تنها آخرین لایهی قابل لمس این فرآیند است، نه سرچشمهی آن. جامعه پیش از آنکه فقیر شود، فرسوده شد؛ پیش از آنکه سفرهاش کوچک شود، افقش تنگ شد.
در این میان، نقش رسانه و میدانهای بیرونی را هم نمیتوان نادیده گرفت. جمهوری اسلامی طی دههها، با سیاستهای خود، مجموعهای از کشورها را به دشمن بدل کرده است. آمریکا، اسرائیل و اتحادیه اروپا بازیگران خنثی نیستند. وقتی دشمنسازی به بخشی از سازوکار بقا تبدیل میشود، طرف مقابل نیز واکنش نشان میدهد. تحریمها، برنامهریزیهای اقتصادی، مهندسیهای مرتبط با نرخ ارز، جنگ دوازدهروزه، تشویقهای اپزسیون و میدان رسانهای شکلگرفته، همگی در تشدید این وضعیت نقش داشتهاند. رسانههایی مانند بیبیسی فارسی و ایران اینترنشنال و بیانیههای اپزسیونی بخشی از این میداناند؛ نه آغازگر، بلکه تشدیدکننده.
در ماههای اخیر، وعدهها و لحن تهاجمی ترامپ و تهدیدهای متقابل جمهوری اسلامی، یک لایهی خطرناک دیگر به این وضعیت افزودهاند: امکان تبدیل بحران داخلی به جنگ تمامعیار. حتی اگر این وعدهها هرگز عملی نشوند، صرفِ برجسته شدنشان اقتضای میدان را تغییر میدهد. وقتی سایهی مداخلهی خارجی پررنگ میشود، شتاب بالا میرود، ترس و خشم تقویت میشوند، و شور رمانتیک تشدید میشود. در چنین وضعیتی، شورش باوقار بیش از پیش به حاشیه رانده میشود، نه بهدلیل نادرستی، بلکه بهدلیل تغییر شرایط.
با این حال، این زنجیره را نمیتوان وارونه کرد و نقش جمهوری اسلامی را کمرنگ جلوه داد. نه صرفاً بهعنوان نظامی ناکارآمد، بلکه بهعنوان ساختاری که ناکارآمدی، تبعیض و خشونت در آن نهادینه شده است. ساختاری که بارها نشان داده ایدئولوژی در تار و پودش تنیده شده و قابل بازتنظیم عمیق نیست. سرکوب سیستماتیک، عادیسازی خشونت، امنیتیسازی زیستن و بیهزینه ماندن اعمال قدرت، نه استثنا بلکه بخشی از سازوکار بقا در این ساختار بودهاند. افراد تغییر میکنند، چهرهها جابهجا میشوند، برنامهها و استراتژیها عوض میشوند، اما آنچه باید دگرگون شود، هرگز دگرگون نشده و نشانهای هم از دگرگونی آن دیده نمیشود.
اصلاحات در این ساختار ممکن است، اما سطحی است. آنچه دستنخورده باقی میماند، همان هستهای است که تبعیض، سرکوب و انسداد را بازتولید میکند. خشونتهای اخیر نظام جمهوری اسلامی نهتنها مسیر هرگونه اصلاحات و تنظیم تدریجی را مسدود کردهاند، بلکه ایدهی آشتی ملی و فرهنگ گفتوگو را عملاً به گورستانی مدفون شده از خشم و نفرت بدل ساخت.
در وضعیت کنونی، شورش باوقار حذف نشده، بلکه به کنار رانده شده است. اقتضای شرایط، سرعت و واکنش را جلو انداخته و مجال کنش آرام را محدود کرده است. با امنیتیتر شدن فضا و احتمال سرکوب شدیدتر، این وضعیت میتواند تشدید شود. اگر سرکوب کامل رخ دهد و مداخلات خارجی به قراردادهای پشتصحنه بدل شوند، جامعه ناگزیر دوباره به اشکال کمصدا و پراکندهی مقاومت بازمیگردد؛ نه از سر فضیلت، بلکه از سر بقا. در چنین شرایطی، بازگشت به شورش باوقار یک انتخاب نیست، بلکه اجبارِ وضعیت است.
از سوی دیگر، اگر تغییر نظام اتفاق بیفتد، مسئله از اعتراض عبور میکند و وارد مرحلهای میشود که میتوان آن را خطر روز صفر نامید؛ وضعیتی که در بخش بعد توضیح خواهم داد.

