نویسنده: علی دلشاد تهرانی
در چهار دههی گذشته، «امنیت» به یکی از پرهزینهترین و پرکاربردترین واژههای سیاست در ایران بدل شده است. از پوشش و استخدام تا سفر، رسانه و اندیشه، همهچیز در چارچوب یک الگوی امنیتی تعریف شده است. اما پرسش اصلی این نیست که ایران تا چه حد امنیتی شده است، بلکه این است که این حجم از امنیتسازی چه نسبتی با خودِ امنیت دارد.
در این سالها، یک معماری دائمی کنترل بر کل جامعه حاکم بوده است. از سادهترین انتخابهای فردی تا مسیرهای شغلی و اجتماعی، همگی زیر نگاه نیروهای امنیتی تعریف شدهاند. ایستهای بازرسی، نظارت دائمی، محدودیت رسانه، فیلترینگ٬ زندانی یا حذف سازمانیافتهی دگراندیشان و کنترل رفتوآمد خارجیها، نه بهعنوان سیاستهای مقطعی، بلکه بهعنوان سازوکارهای پایدار حکمرانی عمل کردهاند. در این معماری، امنیت نه بهمعنای کاهش خطر، بلکه بهمعنای افزایش نظارت تعریف شد؛ جامعه به میدان رصد دائمی بدل شد و شهروند به سوژهای که همواره باید اثبات کند خطرناک نیست.
اما نتیجهی این پروژه چه بود؟ اگر منطق امنیتی کارکرد داشت، باید دستکم یکی از دو نشانه را میدیدیم: یا کاهش میل به خروج از کشور، یا افزایش احساس امنیت در لحظههای بحران. آنچه رخداده است خلاف این را نشان میدهد. بیش از ده درصد از جمعیت ایران در چهار دههی اخیر مهاجرت کردهاند؛ پدیدهای که در هیچ نظام امنی به این مقیاس دیده نمیشود. کشوری که از مرزهایش بهشکل نمادین محافظت شده، اما شهروندانش بهصورت جمعی آن را ترک میکنند، نشانهی شکست یک پروژه است، نه موفقیت آن.
رخدادهای سالهای اخیر این تناقض را عریانتر کرد. جنگ دوازدهروزه و اعتراضات ۱۴۰۴ نشان داد که امنیتی که جمهوری اسلامی هزینهی عظیمی برای آن پرداخت کرده و آن را شعار محوری خود ساخته، بیش از آنکه واقعیت باشد، یک توهم نهادی بوده است. نفوذ از آسمان، نفوذ از درون، فروپاشی شبکههای همپیمانی و ناتوانی در پیشبینی و پیشگیری، همگی نشان دادند که سازوکار امنیتی نه تنها جامعه را امن نکرده، بلکه خودِ ساختار قدرت را نیز بهشدت آسیبپذیر ساخته است.
آنچه در این تجربهی تاریخی اهمیت دارد، صرفاً ناکامی یک نظام سیاسی نیست. مسئلهی عمیقتر این است که وقتی امنیت به ایدئولوژی بدل میشود، بهتدریج از هدف به ابزار تغییر ماهیت میدهد. امنیت دیگر برای کاهش خطر به کار نمیرود، بلکه برای تثبیت نظم، سرکوب اختلاف و مهندسی جامعه استفاده میشود. در چنین وضعیتی، هرچه فشار برای امنیت بیشتر میشود، ناامنی ساختاری نیز عمیقتر میگردد.
آنچه امروز با آن مواجهایم، نه فقدان سیاست امنیتی، بلکه وفور آن است؛ وفوری که خود به عامل ناامنی بدل شده است. تجربهی چهار دههی اخیر نشان میدهد که میتوان جامعهای ساخت که در آن هم دولت ناامن باشد، هم جامعه، و هم شهروند. نه از بیرون ایمن است، نه از درون پایدار.
یک انسان خردمند، و به همان قیاس یک نظام خردمحور، منتقدان خود را به دشمن بدل نمیکند، بلکه آنها را در کنار خود نگاه میدارد؛ نه از سر مدارا، بلکه بهمثابهی بخشی از سازوکار بازخورد و خوداصلاحگری. نقد، در چنین نظامی، نشانهی تهدید نیست، بلکه نشانهی سلامت است؛ ابزاری است برای دیدن خطا، اصلاح مسیر و جلوگیری از انباشت اشتباهات ساختاری. در مقابل، جمهوری اسلامی طی چهار دهه تقریباً تمامی اشکال نقد را با سرکوب، حذف و ترعیب پاسخ داده و بهتدریج هر منتقدی را به «دشمن» تبدیل کرده است. نتیجه آن است که نظام نه تنها شبکهی طبیعی بازخورد خود را از دست داده، بلکه خود را از مهمترین منبع اصلاح محروم کرده است؛ جامعهای بدون نقد، و قدرتی بدون امکان تصحیح خطا.
چنین نظامی، یعنی نظامی خردمحور، این منطق را حتی در مواجهه با دشمنان خود نیز حفظ میکند؛ حتی آنانی که از آغاز به موقعیت ژئوپلیتیکی آن چشم دوختهاند و دندان تیز کردهاند. در این چارچوب، دشمن به موجودی «دشمنتر» تبدیل نمیشود، تحریک نمیشود، با پرتاب سنگ و نمایشهای احساسی تغذیه نمیشود. برعکس، این نظام میکوشد خصومت را مدیریت کند، نه تشدید. دشمن را، در صورت لزوم، به میز گفتوگو دعوت میکند، از او پذیرایی دیپلماتیک میکند و رابطه را در وضعیتی متعادل نگه میدارد؛ نه بیش از حد سرد، نه بیش از حد گرم. نه آنقدر دور که به سوءتفاهم و انباشت تنش بینجامد، و نه آنقدر نزدیک که به وابستگی یا امتیازدهی بیمحابا ختم شود.
آنچه ما بدان نیاز داریم امنیت نیست٬ خیزش خرد است. خیزش خردورزی در ذهن فردی و ذهن جمعی. در غیر اینطورت کلماتی جذاب چون آزادی٬ عدالت٬ دموکراسی و حتی توسعه در همان سطح شعارهای انتخاباتیٍ عوامفریبانه خواهند ماند و استبداد در لباسی اینبار مزین بازخواهد گشت. آنچه لازم است نه دکترین تازهای از امنیت، بلکه حرکتی آگاهانه بهسوی خودِ خرد است؛ و این همان ویزدورایز است.

