نویسنده: علی دلشاد تهرانی

در کتاب مرزهای نامرئی، در بخشی که به «روایتهای کنترل» اختصاص دارد، کوشیدهام نشان دهم که آزادی، رنج و رضایت پیش از آنکه پدیدههایی سیاسی یا حقوقی باشند، ساختارهایی ذهنیاند؛ محصول نسبت میان حافظه، انتظار و احساس کنترل. آنچه انسان تجربه میکند، نه صرفاً بازتاب شرایط بیرونی، بلکه نتیجهی فاصلهای است که میان آنچه هست و آنچه ذهن انتظار دارد باشد شکل میگیرد.
در همانجا برای توضیح این تمایز از یک تمثیل ساده استفاده کردهام:
سه انسان را تصور کنیم که هر سه در جزیرهای دورافتاده و از هر نظر مشابه زندگی میکنند. جزیرهای با طبیعت مناسب، غذای کافی و امنیت نسبی. تفاوت این سه نفر نه در محیط، بلکه در پیشزمینهی ذهنی آنهاست.
نفر اول در همین جزیره به دنیا آمده است. هیچ تصویری از جهان بیرون ندارد. هرگز امکان دیگری را تجربه نکرده است. برای او، این جزیره نه محدودیت است و نه فرصت، بلکه کل جهان است. مفاهیمی چون آزادی، محرومیت یا خوشبختی برایش هنوز مسئلهمند نشدهاند، زیرا چیزی برای مقایسه در اختیار ندارد. آنچه هست، طبیعی است.
نفر دوم به انتخاب خود برای تعطیلات به این جزیره آمده است. او میداند که بازخواهد گشت. بودن در جزیره را نتیجهی تصمیم خودش میداند. همین نسبت دادن وضعیت به انتخاب شخصی، احساس کنترل را در ذهن او فعال میکند. جزیره برای او نه زندان، بلکه مکانی دلپذیر و حتی نماد آزادی است، زیرا حضورش را به ارادهی خود نسبت میدهد.
نفر سوم اما تبعیدی است. از خانه، شهر، روابط و امکاناتش جدا شده و به این جزیره فرستاده شده است. او حافظهی زندگی دیگر دارد. تصویر روشنی از آزادی، انتخاب و آیندهی متفاوت در ذهنش زنده است. اکنون، حتی اگر در عمل محدودیتی نداشته باشد، جزیره برای او نه طبیعت، بلکه نفی است. نه صرفاً نبود راه، بلکه انکار حق حرکت. رنج او نه از شرایط جزیره، بلکه از شکاف میان آنچه هست و آنچه باید میبود تولید میشود.
در این تمثیل، شرایط بیرونی تقریباً یکسان است، اما تجربهی رنج کاملاً متفاوت است. آنچه این تفاوت را میسازد، نه محیط، بلکه حافظه، مقایسه و احساس کنترل است.
اگر این مدل را به جوامع انسانی تعمیم دهیم، نسبت میان کرهی شمالی و ایران از این منظر روشنتر میشود.
در این چارچوب، تجربهی خوشبختی و رنج محصول مستقیم شرایط بیرونی نیست، بلکه برساختهای است از افق انتظارات، دامنهی مقایسهها و فضای ممکناتی که ذهن فرد برای خود قابل تصور میداند. انسان نه به خاطر آنچه ندارد، بلکه به خاطر آنچه فکر میکند میتوانست داشته باشد رنج میکشد.
از این منظر، کرهی شمالی جامعهای بهشدت ناعادلانه است که در آن تبعیض نهادی، نظام طبقاتی موروثی و نابرابری شدید وجود دارد. نظام سونگبون شهروندان را از بدو تولد در طبقات سیاسی تثبیتشده قرار میدهد و سرنوشت آموزشی، شغلی و حتی غذایی آنان را تعیین میکند. اما تفاوت اساسی این جامعه با جوامع مدرن سرمایهداری نه در فقدان تبعیض، بلکه در نحوهی ادراک تبعیض است. نابرابری در این جامعه مرئیشده، نمایشدادهشده و دائماً مقایسهبرانگیز نیست. طبقهی ممتاز خود را در ویترین رسانهای به نمایش نمیگذارد. مصرف نمایشی وجود ندارد. شبکهای برای مقایسهی افقی بیپایان وجود ندارد. بنابراین بخش بزرگی از رنج مزمنِ ناشی از تحقیر نمادین، شرم طبقاتی و بحران عزتنفس که در جوامع مدرن رایج است، به این شکل خاص تولید نمیشود.
جامعهای با دسترسی بسیار محدود به اطلاعات، بدون امکان مقایسهی پایدار با جهان بیرون، بدون حافظهی جمعی از یک دورهی طولانی رفاه، و بدون تصویر تثبیتشده از زندگی بدیل. در چنین جامعهای فقر هست، سرکوب هست، محرومیت هست، اما شکاف روایی محدودتر است. انتظار گسترده شکل نمیگیرد یا بسیار ضعیف است. مفهوم حق ازدسترفته بهسختی میتواند تثبیت شود، زیرا ذهن ابزار لازم برای ساخت آن را در اختیار ندارد. این توصیف نه دفاع از سرکوب است و نه توصیهی یک الگو، بلکه صرفاً توصیف یک مکانیسم شناختی است.
در نقطهی مقابل، وضعیت ایران را میتوان نمونهی کلاسیک جامعهای دانست که همهی مؤلفههای تولید رنج روایی در آن همزمان فعالاند.
جامعهای با حافظهی تاریخی از دوران شکوه، با تجربهی مستقیم رفاه نسبی در نسلهای گذشته، با دسترسی دائمی به تصویر زندگی دیگر از طریق رسانهها، مهاجرت و ارتباطات جهانی، و با منابع گستردهای که میداند میتواند بهتر زندگی کند، اما نمیتواند. ایرانی امروز نه فقط محروم است، بلکه میداند میتوانست محروم نباشد. نه فقط محدود است، بلکه تصویر روشنی از امکان آزادی در ذهن دارد. نه فقط فقیر است، بلکه حافظهی برخورداری دارد. این همان وضعیتی است که در مرزهای نامرئی از آن بهعنوان شکاف پایدار میان روایت و تجربه یاد کردهام؛ جایی که ذهن دیگر نمیتواند داستان قابلباوری از آیندهی خود بسازد.
در چنین وضعیتی، رنج بیش از آنکه محصول فقر مطلق باشد، محصول نقض انتظار است. جامعهای که آیندهای متفاوت را باور کرده، اما مسیر قابلباوری برای رسیدن به آن نمیبیند، گرفتار نوعی «چرخهی بازتولید رنج مزمن» میشود که نه با بهبودهای مقطعی فروکش میکند و نه با تغییرهای سطحی.
این گونه است که من مردم ایران را دَرْ-رَنْجْ-تَرینْ ملت جهان میبینم.

