ای ناجیِ دین،
تو نخواهی توانست با موعظههایت، دین را از خودکشی منصرف کنی!
تو بر جسد بیجانِ خداوند دست کشیدی، بدین امید که روح رفته بدان بازگردد.
اما جسد بیحرکت ماند.
تو دعاهایت را همچون وِرد، بر چشمان کور مادرزاد این مردم، دمیدی.
اما مردم همانطور کورکورانه به دنبالت گلهوار دویدند.
ای ناجیِ دین،
تو به امید معجزه حتی اخلاق را هم با چاقوی ابراهیم سر بریدی،
اما خدا مرده بود و دیگر، نمیتوانست نجاتش بخشد.
تو بر تلی پوشالی از اسطوره و باور،
کاخی چشمنواز بنا کردی.
که با اولین جرقههای شک خاکستر شد.
ای ناجیِ دین،
تو ایمان را مقدس کردی،
و قاب اندیشه را بر دیوار میخ.
تو از عقلانیت گفتی،
آنچه فقط در رویا پدیدار میشود.
تو از خِرَد گفتی،
ولی در همان لحظه زیر گیوهی بدبویت خُرد شد.
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

