رنج نه چیزی است که بتوان آن را حذف کرد و نه وضعیتی که لزوما بتوان آن را کاهش داد. این متن نه در پی برشمردن زیان های رنج است و نه در پی یافتن سودی برای آن. قرار نیست رنج به فضیلت فروکاسته شود یا به رذیلت، نه تقدیس شود و نه تقبیح. حتی مسئله، حل کردن چیزی به نام رنج نیست. آنچه دنبال می شود گشودن خود مسئله است؛ نگه داشتن آن در برابر نگاه، تا لایه هایش یکی پس از دیگری خود را نشان دهند و آنچه همواره در واکنش های فوری پنهان می ماند، امکان دیده شدن پیدا کند.
رنج معمولا با مکث همراه نیست. ظاهر می شود و بلافاصله پس از آن حرکتی شکل می گیرد؛ حرکتی که نه حاصل تصمیمی سنجیده است و نه نتیجه تاملی پیشین، بلکه ادامه طبیعی همان فشار است. گویی میان رنج و پاسخ به آن فاصله ای وجود ندارد و همین بی فاصله بودن، مجال پرسش را از میان برمی دارد.
مسئله نه توضیح دادن رنج است و نه جست وجوی منشا آن. پرسش این نیست که چرا رنج می کشیم یا از کجا می آید. پرسش این است که وقتی رنج حاضر می شود، چه رخ می دهد و آیا می توان امکان مکث را زنده نگه داشت؛ مکثی که در آن واکنش، برای لحظه ای، ضرورت خود را از دست بدهد.
مراد از رنج، صرفا درد جسمانی نیست. آنچه در این جا رنج نامیده می شود طیفی از وضعیت ها را دربر می گیرد؛ از درد تن تا اضطراب، از دلتنگی تا ملال، از حس ناامنی تا فقدان، و حتی لحظه هایی که در نگاه نخست رنج آور به نظر نمی رسند؛ داشتن بیش از حد، یا از دست دادن چیزی که به آن خو گرفته ایم. در این معنا، رنج استثنا نیست و نشانه اختلال هم نیست. بخشی از تجربه زیسته است که دیر یا زود خود را تحمیل می کند.
رنج پیش از آنکه حامل معنا باشد، به صورت فشار ظاهر می شود. فشاری که منتظر نام گذاری نمی ماند و توضیح نمی خواهد. همان گونه که درد جسمانی بدن را وادار به تغییر وضعیت می کند، رنج نیز ذهن و رفتار را به حرکت درمی آورد. این حرکت اغلب سریع است. در بسیاری از موارد بی وقفه و بدون فاصله رخ می دهد.
موجود زنده نمی تواند نسبت به رنج بی واکنش بماند. بی واکنشی پایدار نه نشانه فهم است و نه نشانه بلوغ، بلکه بیشتر به نوعی گسست یا بی حسی شباهت دارد. رنج برای نادیده گرفته شدن ساخته نشده است. نقش آن برهم زدن سکون و فعال کردن زنجیره ای از پاسخ هاست.
واکنش ها در ظاهر متفاوت اند؛ خوردن، خوابیدن، سرگرم شدن، سکوت، فاصله گرفتن، خشم، پرخاش. آنچه آنها را به هم پیوند می دهد سرعت شان است. ذهن کوتاه ترین و آشناترین مسیر را انتخاب می کند، مسیری که پیش تر توانسته از شدت فشار بکاهد.
در بسیاری از موقعیت ها، رنج مبهم است. نه محل روشنی دارد و نه علت مشخصی. اضطراب، ملال، خستگی ممتد، تنهایی یا فاصله میان دو لذت، بدون نشانه ای واضح ظاهر می شوند. این ابهام باعث می شود واکنش جای پرسش را بگیرد و آنچه تکرار می شود، به تدریج صورت عادت پیدا کند.
از این جا الگوها شکل می گیرند. واکنشی که یک بار توانسته فشار را کاهش دهد، دوباره تکرار می شود. تکرار آن را تثبیت می کند و آنچه تثبیت شد دیگر به صورت انتخاب تجربه نمی شود. رنج می آید و پاسخ از پیش حاضر است.
دیدن این الگوها بی خطر نیست. زیرا آنچه به عنوان «من» تجربه می شود، در بسیاری از موارد چیزی جز همین زنجیره تثبیت شده واکنش ها نیست. مکث کردن در برابر رنج، تنها فاصله انداختن میان یک احساس و یک رفتار نیست، بلکه گشودن شکافی است در پیوستاری که خود را طبیعی و ناگزیر نشان می دهد.
این متن در پی حذف رنج نیست و راهی برای رهایی از آن پیشنهاد نمی کند. مسئله دیدن همین الگوهاست؛ دیدن حرکت های سریعی که پیش از شکل گرفتن هر پرسشی فعال می شوند و به تدریج مسیر تجربه فردی و جمعی را تثبیت می کنند. نگه داشتن پرسش در لحظه ظهور رنج، نه برای رسیدن به پاسخ، بلکه برای برهم زدن بداهتی که همواره خود را به جای انتخاب می نشاند.

