پس از عبور از همهی این مقیاسها، الگو دوباره به همان جایی بازمیگردد که از ابتدا حضور داشت: انسان. نه بهعنوان فردی جدا از جهان، بلکه بهعنوان نقطهای که بدن، ذهن، رابطه و زیستجهان در آن به هم میرسند. تغییر مقیاس چیزی به منطق اضافه نکرده است. فقط میدان آن را وسیعتر کرده است.
در هر سطح، همان فرایند تکرار شده است. رنج پدید آمده، پاسخی آن را فرو نشانده، پاسخ تثبیت شده و همان تثبیت، رنج را در جایی دیگر بازنشانده است. آنچه تغییر کرده، شدت و فاصلهی بازگشت بوده است. آنچه در بدن بهصورت بیقراری ظاهر میشود، در جمع به بیثباتی و در مقیاس سیارهای به بحران بدل میشود، اما سازوکار یکی است.
در این نقطه، میل به اصلاح ظاهر میشود. میل به اینکه چرخه شکسته شود و راه درستتری برای مواجهه با رنج پیدا شود. اما همین میل، اگر به پاسخ فوری تبدیل شود، ادامهی همان منطق است. هر تلاشی برای خاموشکردن سریع رنج، حتی وقتی نام درمان یا پیشرفت بر خود میگیرد، میتواند شکل تازهای از فرونشانی باشد.
مسئله ناآگاهی یا فقدان نیت خیر نیست. مسئله این است که دیدن الگو تعلیق پاسخ را میطلبد. تعلیقی که ناخوشایند است، چون رنج را بیواسطهتر میکند. به همین دلیل اغلب پاسخ عوض میشود، نه نسبت با رنج.
اگر فرونشانی و بازفشانی بهعنوان خطا دیده شوند، پرسش به اصلاح رفتار محدود میشود. اما اگر بهعنوان الگو دیده شوند، پرسش به «حد» میرسد. نه حد اخلاقی و نه حد قانونی، بلکه حدی که در آن فرونشانی هنوز به تداوم زندگی کمک میکند و از آنجا به بعد خود به عامل تشدید رنج بدل میشود.
این حد ثابت نیست. در بدن، در رابطه، در جامعه و در تاریخ جابهجا میشود. آنچه زمانی تحمل بوده، بعدها به تعویق تبدیل میشود. آنچه زمانی راه بقا بوده، بعدها به منبع فرسایش بدل میشود. تشخیص این مرز دشوار است، چون بازفشانی معمولاً دورتر، دیرتر و در جایی دیگر ظاهر میشود.
در بسیاری از موقعیتها، فرونشانی شرط دوام است. هیچ بدنی نمیتواند هر درد را تا انتها حس کند. هیچ جمعی نمیتواند همهی تنشها را بیواسطه تحمل کند. مسئله از جایی آغاز میشود که فرونشانی از وضعیت موقت خارج میشود و به عادت بدل میگردد. عادت حافظه دارد. تکرار میشود و از زمینهی اولیهی خود جدا میشود.
در اینجا بازفشانی دیگر پیامد جانبی نیست، بخشی از کارکرد میشود. رنج بهصورت هزینهای پذیرفته میشود و به جایی دورتر منتقل میگردد؛ به زمانی دیرتر، به بدنی دیگر، به سطحی که کمتر دیده میشود. همین انتقال است که مرز را نامرئی میکند.
مرز همیشه در حال جابهجایی است. فاصلهی میان کنش و پیامد کوتاهتر میشود، اما الگو تغییر نمیکند. تلاش برای تعریف نظری آن با عدد و قانون معمولاً دیر میرسد، چون عادت پیشتر تثبیت شده است.
از اینجا مسئله دیگر تشخیص درست و نادرست نیست. مسئله دیدن لحظهای است که فرونشانی از پاسخ به رنج، به فرار از آن تبدیل میشود. لحظهای کوتاه و ناپایدار که اغلب دیده نمیشود.
بازگشت به انسان بازگشت به آغاز نیست، بازگشت به پرسش است. نه برای یافتن پاسخ، بلکه برای ماندن در نسبتی که در آن هر پاسخ فوری میتواند حامل بازگشت رنج باشد و هر عادت تثبیتشده، حتی اگر از کاهش رنج آغاز شده باشد، در گذر زمان به منبع رنج تازه بدل شود.
در اینجا نقطهای برای ایستادن وجود ندارد. الگو پایان نمییابد. فقط میتواند در لحظهای دیده شود که هنوز به عادت تبدیل نشده است. همان لحظهی کوتاه که در آن رنج حاضر است و پاسخ هنوز شکل نگرفته است.

