آه ای منجیانِ بیخدا!
روح را فروختهاند و حال نسخهی نجات مینویسند.
هرکه خود از خویش نمیداند چه میخواهد، دیگری را میخواهد «راهنمایی» کند.
آنان از رنج سخن میگویند، اما رنجشان از دست رفتنِ مشتریست.
از خودشناسی موعظه میکنند، بیآنکه حتی بوی درون را چشیده باشند.
آه، چه بازار مکارهای ساختهاند از اضطراب و بیمعنایی انسان!
بیماری میآفرینند تا درمان بفروشند؛
ترس میپراکنند تا امید تحویل دهند.
نامش را میگذارند «انگیزش»،
اما چیزی نیست جز تزریق روزانهی نادانی در رگهای بیتابِ بشر.
ای کاش تنها فریب میدادند٬
اما خود نیز فریب خویشاند!
چون هرکه خود را نجاتیافته بداند،
در عمیقترین گمگشتگیست.
آنان نمیگویند: «بیندیش!»
میگویند: «تکرار کن!»
و از هر واژهی کهنه، شعار میسازند:
«باور کن! رها شو! خودت باش!»
اما نمیدانند «خود»، چیزی نیست که بشوی؛
چیزیست که هر لحظه از دست میدهی.
من دیدهام:
در چشمانشان نوری نیست، بلکه انعکاس صفحهی گوشیست.
در صدایشان حکمتی نیست، بلکه صدای ضبطشدهی دیگریست.
در دلشان عشقی نیست، بلکه هوسِ پیروان بیشتر است.
آه، لایف کوچها!
کشیشانِ عصرِ بیکلیسا،
آنان که در غیاب خدا، جای او مینشینند٬
و در غیاب معنا، نسخهی موفقیت میفروشند.
من به آنان میگویم:
از منبر پایین بیایید!
هیچ حقیقتی در جلسات شما نیست،
جز ترس از بیمعنایی.
و هیچ نوری در چشمانتان نیست،
جز بازتابِ چراغِ رینگلایت.
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

