اعتراف،
این تنها واژهای است که شنیدن کلمهی «تراپیست» در ذهنم تداعی میکند.
نه صبر کنید! تصویر اتاقکی تاریک، کشیش و کودکی نالان نیز متبادر شد.
ای پدر روحانی، در لباس شبهعلم!
تو مسیح بازمصلوب نیستی،
تو خودِ صلیبی، که دستان زندگی بدان میخ میشود.
تو ای بازماندهی عقدههای فروید، زیر سایهی کمرنگ یونگ.
تو جز بازکردن پنجره،
تو جز فرو دادن هوای نکبتبار،
هیچ نداری…

