نویسنده: علی دلشاد تهرانی
بعد از هر انقلاب یا فروپاشی بزرگ، لحظهای وجود دارد که معمولاً نادیده گرفته میشود. لحظهای که نظم قبلی فرو ریخته، اما نظم تازه هنوز ساخته نشده است.
در کتاب مرزهای نامرئی من از اصطلاح «روز صفر نظم» به عنوان لحظهی جایگزینی نظم جدید بر نظم مستقر استفاده کردم. روز صفر فقط یک وضعیت سیاسی نیست؛ یک وضعیت ذهنی نیز هست. جامعه پر از هیجان است: خشم، امید، رهایی، ترس. همهچیز ممکن به نظر میرسد، اما دقیقاً به همین دلیل، همهچیز هم میتواند از کنترل خارج شود. در این لحظه، میل به عدالت خیلی راحت میتواند به میل به حذف تبدیل شود.
افرادی که در نظام قبلی حضور داشتهاند، ناگهان به دشمنان نظم جدید بدل میشوند. نه بر اساس آنچه دقیقاً کردهاند، بلکه صرفاً بر اساس اینکه «که بودهاند». پیچیدگی از بین میرود و جهان به دو قطب ساده تقسیم میشود: ما و آنها. این سادهسازی ذهن را آرام میکند، اما جامعه را وارد چرخهای تازه از خشونت میسازد.
در چنین فضایی، بخش مهمی از سران و حتی بدنهی نظام پیشین فرار میکنند یا به کشورهای دیگر پناه میبرند. آنها بهتدریج به دشمن بیرونی بدل میشوند؛ دشمنی که هم خشم داخلی را تخلیه میکند و هم به نظم جدید اجازه میدهد انسجام درونی خود را با تهدید دائمی حفظ کند. حذف در داخل و دشمنسازی در خارج، دو سازوکار مکملاند که به بازتولید همان الگوی قدیمی قدرت کمک میکنند.
اما چرخه در همینجا متوقف نمیشود. این گروههای تبعیدی، در گذر زمان، نهفقط حامل خاطرهی حذف، بلکه حامل احساس تحقیر، فقدان و بیعدالتی نیز میشوند. بسیاری از آنها و بهویژه نسلهای بعدیشان، هویت سیاسی خود را نه بر پایهی پروژهای برای آینده، بلکه بر محور انتقام از گذشته شکل میدهند. اپوزیسیونی پدید میآید که بیش از آنکه معطوف به ساختن باشد، معطوف به مجازات است؛ بیش از آنکه زبان سیاست داشته باشد، زبان کینه دارد.
این اپوزیسیون خشن و انتقامجو، ناخواسته به آینهی تمامنمای همان نظمی بدل میشود که با آن میجنگد. همان سادهسازیها را بازتولید میکند، همان دوگانهی ما و آنها را تقویت میکند، و همان میل به حذف را با نشانهای متفاوت به صحنه میآورد. به این ترتیب، نظم مسلط در داخل و اپوزیسیون خشن در خارج، یکدیگر را تغذیه میکنند و بقای همدیگر را تضمین مینمایند.
تجربهی انقلاب ۵۷ در ایران نمونهی روشنی از این الگوست. سران و وابستگان نظم پیشین یا حذف یا تبعید یا پناهنده شدند . در خارج، بخشی از اپوزیسیون بهتدریج حول نوستالژی، خشم و میل به انتقام شکل گرفت. در داخل، همین تصویر از دشمن بیرونی، به ابزاری برای توجیه سرکوب و تمرکز قدرت بدل شد. چرخه کامل شد: حذف، تبعید، دشمنسازی، و بازتولید سلطه.
در روز صفر، مسئلهی اصلی این نیست که با گذشته چه کنیم، بلکه این است که با خشممان چه کنیم. اگر خشم مستقیماً به قدرت وصل شود، چه در قالب دولت جدید و چه در قالب اپوزیسیون انتقامجو، نتیجه تفاوت ماهوی نخواهد داشت. حذف، فقط جای خود را عوض میکند.
اینجاست که رواداری معنای متفاوتی پیدا میکند. نه بهعنوان دعوت به فراموشی یا سازش، بلکه بهعنوان ابزار قطع این چرخه. رواداری یعنی جداکردن عدالت از انتقام، و سیاست از کینه. یعنی نپذیرفتن این فرض که تنها راه عبور از گذشته، مجازات بیپایان آن است.
در این چارچوب، عدالت دیگر فقط کیفرهای سنتی نیست. زندانهای طولانی و اعدام، نهتنها خشونت را مهار نمیکنند، بلکه آن را به آینده و حتی به خارج از مرزها صادر میکنند. بازپروری، در مقابل، تلاشی است برای شکستن این انتقال بیننسلی خشونت. محدودکردن دسترسی به قدرت، پذیرش مسئولیت، و مواجهه با تجربهی تلخ قربانیان، نه برای تطهیر، بلکه برای جلوگیری از بازتولید چرخهی حذف.
رواداری بدون دیدن تجربهی تلخ قربانیان بیمعناست. اما رواداری بدون مهار میل به انتقام هم ناتمام است. جامعهای که فقط حذف را جابهجا کند، دیر یا زود دوباره با همان الگو روبهرو میشود؛ فقط اینبار در لباسی تازه.
اگر روز صفر جدیدی در ایران فرا برسد و این چرخه شکسته نشود، خطر آن است که اینبار هم نه به گسست، بلکه به وارونگی نقشها برسیم: حذفشدگان دیروز، حذفکنندگان فردا شوند. روز صفر جایی است که انقلاب تمام میشود، اما مسئولیت تازه آغاز میگردد. جایی که جامعه میتواند تصمیم بگیرد آیا میخواهد گذشته را صرفاً تکرار کند، یا واقعاً از آن عبور کند.
اگر رواداری در روز صفر بهشکلی خردمندانه مدیریت شود و جامعه بتواند پیوند مستقیم میان هیجان، حذف و قدرت را قطع کند، آنگاه مهمترین مسئلهی پیشِرو، نحوهی مواجهه با مداخلهی خارجی خواهد بود. مداخلهای که اغلب با زبان کمک و ثبات وارد میشود، اما در صورت فقدان مدیریت بومی، میتواند سازوکارهای تازه شکلگرفتهی اعتماد و گذار را از درون تخریب کند. تجربهی کشورهایی مانند عراق نشان داده که حتی پس از عبور از یک نظم سرکوبگر، واگذاری مدیریت قدرت به بازیگران بیرونی، رقابت سیاسی را به رقابت نیابتی بدل میکند و چرخهی بیثباتی را بازتولید مینماید. اینکه ایران بتواند از این دام عبور کند، نه به نیت مداخلهگران، بلکه به توان جامعه در مدیریت این مداخله وابسته است؛ موضوعی که در بخش بعدی به آن خواهم پرداخت.

