اینجا، هرکس فریاد میزند تا وجودش را بشنوند،
و هرچه بیشتر میگوید، کمتر هست.
آه، این میدانهای مجازی خودنمایی!
جایی که سکوت ننگ است،
و پوچی پُست میشود.
در گذشته انسان خدایان را میپرستید،
امروز آینهها را.
و هرکس که بیشتر از خود تصویر میسازد،
کمتر از خود چیزی دارد.
شبکههای اجتماعی، ای بازارِ بردگیِ مدرن،
که در آن هرکس زنجیر خود را “پروفایل” مینامد.
اینجا انسان دیگر اندیشه نمیکند، بلکه بازنشر میکند؛
دیگر حس نمیکند، بلکه تظاهر میکند.
احساساتش را قالب میزند،
رنجش را فیلتر میکند،
و دروغش را هشتگ.
در اینجا حقیقت از شدتِ تکرار، از معنا میافتد.
و دروغ، با صدای جمعیت، راست میکند.
در اینجا همه دیده میشوند،
اما هیچکس دیده نمیفهمد.
همه حرف میزنند،
اما هیچکس نمیگوید.
همه لبخند میزنند،
اما هیچکس نمیخندد.
ای انسانِ مجازی!
تو از قفس گریختی تا در آینه زندانی شوی.
از تنهایی ترسیدی،
و اکنون در ازدحامی زندگی میکنی که تو را نمیبیند.
تو درون خود را با لایک میسنجی،
و ارزش بودن را با بازدید.
تو دیگر هست نیستی، تو نمایشی.
آه، چه خوب یاد گرفتهای وانمود کنی!
اما حتی وانمود هم دیگر از آنِ تو نیست؛
سیستم برایت تقلید میکند،
الگوریتم احساس میسازد،
و تو تنها نقشِ “من” را بازی میکنی.
در جهانِ شبکهها، انسان دیگر دروغ نمیگوید٬
بلکه خود، دروغ شده است.
در جایی که همه حرف میزنند،
خرد در سکوت پنهان است.
بگذار صفحهات خاموش بماند،
شاید برای نخستینبار «هستی» را لمس کنی.
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

