توریست، ای انسان دو زیست. دمی بر خشکی ملال و دمی در باتلاق ریلز. گهی بر اینستْ گرام و گهی زیرِ ایکس.
تو از پوچی رقتبار خود فرار میکنی،
باری در چمدانت جز اجزای آن، هیچ نیست.
در سلفیهایت، تنها چیزی که قرینه است،
گورستان تاریخ در پس زمینه و چهرهی یک بوزینه است.
تو فرهنگ را نمیچشی، به تصویر آن لیس میزنی.
تو تجربه نمیکنی، آنرا بستهبندی و پست میکنی.
تو خود را پیدا نمیکنی، کادوپیچ و اکسپورت می کنی.
ای توریست معتاد به تِک، ای استعمارگر قرن بیست و یک.
بردههای تو مردم رنجدیدهی فقیر،
خیابانخوابهای در سکوت خفتهی کثیر،
مهاجران داغ دیده و اسیر.
لشگریان تو انسان لایکپرستِ گِدا،
فالوئرهای زامبی صفتِ بیخدا.
مشتریان تو رهبرانِ بیشمارِ کاپیتالیسم،
قد علم کرده بر استخوانهای پوسیدهی نازیسم،
و پنهان پشت ماسکی بر صورتک فاشیسم.
آن چه پس از تو برجای است،
ظهور ایربیانبی و صعود اجاره خانه است.
نزول رنگ فرهنگ و مسخشدگیِ دیجیتال است.
برگرفته از کتاب اشعار دیوانگّی
علی دلشاد تهرانی

