توریست، ای انسان دو زیست. دمی بر خشکی ملال و دمی در باتلاق ریلز. گهی بر اینستْ گرام و گهی زیرِ ایکس.
تو از پوچی رقتبار خود فرار میکنی،
باری در چمدانت جز اجزای آن، هیچ نیست.
در سلفیهایت، تنها چیزی که قرینه است،
گورستان تاریخ در پس زمینه و چهرهی یک بوزینه است.
تو فرهنگ را نمیچشی، به تصویر آن لیس میزنی.
تو تجربه نمیکنی، آنرا بستهبندی و پست میکنی.
تو خود ر…

